از کلاس درس تا خاک سرد

Oct 20, 2025 | Hazara Genocide Narratives

روایت شهادت فهمیمه امیری، دانش آموزش صنف هشتم که روز ۲۴ اکتوبر ۲۰۲۰ میلادی در حمله انتحاری دولت اسلامی «داعش» همرا با ۴۳ همکلاسی اش جان باخت.

در گوشه ‌ای از دشت برچی، د ختری نفس می‌ کشید به نام فهیمه امیری؛ د ختری شانزده‌ ساله با قلبی روشن و چشمانی پر از رویا. او در سال ۱۳۸۳ در کابل متولد شد، اما ریشه‌ هایش از کوه ‌های استوار غزنی بود؛ ریشه ‌هایی که به او صبر و مقاومت بخشیده بودند


فهیمه صنف هشتم را در مکتب شهرک محمدیه درس می ‌خواند؛ همیشه ممتاز، همیشه درخشان، او از صنف اول الی صنف هشتم اول نمره صنف خود بود. هرگز از تلاش بازنمی ‌ایستاد؛ کتاب‌ها برایش نه تکلیف، که دریچه ‌ای به سوی آینده بودند. دفتر هایش پر بود از خط ‌های کوچک و منظم، پر بود از نشانه ‌های پشتکار و امید. او دختر ساده‌ ای نبود؛ در وجود کوچک او آرزوهایی بزرگ می ‌جوشید. می ‌خواست پزشک شود و زخم ‌های مردمش را درمان کند، می‌ خواست امید را به خانه ‌های فقیر ببرد،. گاهی می ‌گفت شاید معلم شود تا کودکان سرزمینش آینده ‌ای روشن ‌تر بسازند. و در دلش آرزوی سفر داشت؛ سفر به جهانی که فقط در کتاب ‌ها دیده بود. برای رسیدن به این رویاها، روز و شب را یکی کرده بود. صبح ‌ها به مکتب می ‌رفت، عصرها در مرکز آموزشی "چمپین" زبان انگلیسی و کمپیوتر می‌آموخت، ونیز در مرکز آموزشی "کوثر دانش" ریاضیات را میخواند. زندگی او لحظه‌ ای بدون امید و کوشش نمی ‌گذشت، شب ها را مطالعه میکرد وبه کتاب وقلم عشق می ورزید. اما روزی رسید که سرنوشت، بی ‌رحمانه، همه‌ی این رویاها را در خون غرق کرد. سوم عقرب ۱۳۹۹، حوالی ساعت چهار و نیم عصر، انفجاری انتحاری در مرکز آموزشی کوثر دانش رخ داد. فریاد، شوق وهیجان شاگردان به سکوتی مرگبار بدل شد. گرد و غبار و خون همه جا را پوشاند.


در میان آن اجساد پراکنده، پیکر فهیمه نیز بود؛ دختری که با هزار امید وارد صنف شده بود، اما با زخم‌ های ترکش بیرون آورده شد. ترکش‌ ها صورت و قلبش را دریده بودند و دفتر رویاهایش آغشته به خون بر زمین افتاده بود،. خبر انفجار در مرکزآموزشی کوثر دانش به خانه رسید؛ مادر دیوانه ‌وار خود را به محل حادثه رساند. در میان اجساد بی ‌جان، وزخمی های حادثه که ازشدت انفجار بخون غلطیده بودند، با دستان لرزان به جستجو افتاد. ناگهان چشمش به چهره‌ی خونین و بی ‌حرکت دخترش افتاد. فریادی کشید که هنوز در گوش کوچه‌ های برچی طنین دارد. همان ‌جا، چشم‌ های مادرم سیاهی کرد ودست از کمرش گرفت واز تهی دل ناله کرد؛ از همان روز، جهان برایش تاریک شد. پدر هم وقتی خبر را شنید، در میان جمعیت ماتم ‌زده خود را به دخترش رساند. دستان پینه ‌بسته ‌اش بر پیشانی سرد فهیمه نشست. اشک‌ هایش بی ‌امان بر گونه ‌هایش جاری شد. او که سال ‌ها سختی را تاب آورده بود، در برابر پیکر دخترش زانو زد و شکست. خانواده‌ ای که روزی با امید فردا زندگی می ‌کرد، در یک چشم برهم ‌زدن در تاریکی ناامیدی دفن شد. خانه ‌ای که پر از خنده ‌های فهیمه بود، به ماتم ‌سرای ابدی بدل گشت. مادری که دخترش را در آغوش می ‌کشید، حالا هر شب خاک سرد مزار او را در آغوش می ‌گیرد. روز تشییع، آسمان کابل هم گویی می ‌گریست. تابوت کوچک فهیمه بر دوش مردان دشت برچی آرام آرام حرکت می ‌کرد. صدای گریه‌ی دختران هم‌ صنفش با ناله‌ی مادرش درهم می ‌آمیخت. هر قدمی که تابوت برداشته می ‌شد، رویاهای ناتمام او در دل خاک نزدیک ‌تر می ‌گردید. وقتی پیکر کوچک او را در قبر نهادند، از سنگینی اندوه زمین دشت برچی لرزید. مادر با دستان لرزان مشتی خاک بر روی دخترش ریخت و زیر لب زمزمه کرد: «دخترکم، به خاک می ‌سپارمت، اما قلبم را هم با تو دفن می ‌کنم.» آن لحظه، زمین شاهد بزرگ ‌ترین جدایی شد؛ جدایی مادری از فرزندش.


با دفن فهیمه، فقط جسم او در خاک آرام نگرفت؛ بلکه امیدهای خانواده نیز در تاریکی فرو رفت. مادری ماند با چشمانی کم‌ سو و روحی شکسته. پدری ماند با دلی آتش ‌گرفته و زبانی همیشه خشمگین. برادرانی ماندند که دیگر هیچ‌ گاه طعم شادی را نچشیدند. فهیمه در شانزده ‌سالگی شهید شد؛ درست در آغاز جوانی، درست پیش از آنکه حتی فرصت کند دنیا را لمس کند. او می ‌توانست پزشک بزرگی شود، می‌ توانست آموزگاری دلسوز باشد، می توانست در سفرهایش جهان را ببیند. اما همه‌ی این‌ها با یک انفجار، پیش از شکوفایی، پرپر شد.


فهیمه تنها دختر یک خانواده نبود؛ او نماینده‌ی هزاران جوانی بود که در این سرزمین، به جای کتاب، سهم شان از دنیا ترکش و خون شد. رفتنش فقط اندوه خانواده نبود؛ اندوه ملتی بود که نسل‌ هایش در خون قربانی می ‌شوند. نام او همچون چراغی در دل تاریکی می ‌درخشد. هر سال، در سالیاد شهادتش، یادش زنده می ‌شود و روایتش فریاد می‌گردد؛ فریادی علیه ظلم، علیه جهل، علیه ترور. فهیمه رفت، اما یادش هرگز نخواهد مرد.


و من الله توفیق
ناظر حسین امیری، برادر فهیمه امیری

نویسنده/تهیه کننده: ناظر حسین امیری

ناظرحسین امیری برادر بزرگ فهیمه امیری است.