گفتگو با فاطمه سروری (بازمانده حادثه دلخراش کاج)

Jan 20, 2026 | Hazara Genocide Narratives

مصاحبه‌کننده: لطفاً خودتان را به طور مختصر معرفی کنید.
فاطمه: من فاطمه سروری هستم و ۲۱ سال سن دارم. تقریباً سه سال می‌شود که در کشور آلمان زندگی می‌کنم. در سال ۲۰۲۲ مکتب را در افغانستان به اتمام رساندم، اما پیش از اینکه وارد دانشگاه شوم، مجبور شدم مهاجرت نمایم. من اینجا (آلمان) تنها زندگی می‌کنم و خانواده‌ام در افغانستان هستند. زبان مادری‌ام دری است و در کنار آن آلمانی و کم و بیش انگلیسی حرف می‌زنم.

مصاحبه‌کننده: می‌شود بگویید که شما دقیقاً در کدام حادثه حضور داشتید و شاهد چه صحنه‌ای بودید؟

فاطمه: این سوال بارها از من پرسیده شده است، اما جواب این سوال برای من هنوز تکراری نیست و هنوز احساس می‌کنم که من در همان صنف قرار دارم که انفجار اتفاق افتاد و هنوز خون هم‌صنفی‌هایم برایم تازه است. من از یکی از بازماندگان حادثه خونین کاج هستم. حادثه‌ای که در آن ۵۴ دختر جوان، بین سنین ۱۵ تا ۲۳ سال، به طور بسیار وحشتناک و اندوهگین به قتل رسیدند.

مصاحبه‌کننده: حادثه دقیقاً در کدام محله اتفاق افتاد و شما از محل حادثه چقدر فاصله داشتید؟

فاطمه: وقتی اسم از محل حادثه یا انفجار به میان می‌آید، بدون شک پاسخ نه تنها من، بلکه همگی این خواهد بود: مناطق هزاره نشین، بیشتر از همه غرب کابل، برچی! مرکز آموزشی کاج در برچی، حصه‌ای نقاش، منطقه‌ای کاملاً هزاره نشین موقعیت دارد. من یکی از دانش‌آموزان این مرکز آموزشی بودم، طوری که صدها دانش‌آموز دیگر نیز در این کورس آموزشی مشغول تعلیم و تحصیل بودند. اولتر از همه لازم به بیان است که چه کسانی در این کورس درس می‌خواندند. در برچی به جز کورس کاج، مراکز آموزشی دیگری نیز بودند که همانند کورس کاج شهرت داشتند و متعلمین‌شان به صدها نفر می‌رسیدند. شاگردان این مراکز اکثراً از ولایت‌های دور دست مثل دایکندی، بامیان، غزنی، بهسود و بعضی مناطق دیگر افغانستان بودند که برای مدت چند ماهی به کابل می‌آمدند. من پانزده ساله بودم که بدون خانواده به کابل آمدم و با سه دختر دیگر که همانند خودم به خاطر درس به کابل آمده بودند، اتاق داشتیم. زمستان‌های کابل سرد و برفی بود. هوای کابل آلوده از دود زغال. گذراندن زمستان در کابل بدون بخاری یا به اصلاح مردم برچی (چری) تقریباً برای خانواده‌ها غیرممکن بود. دو بار در روز مردم خانه‌هایشان را گرم می‌کردند تا از شدت سرمای زمستان مریض نشوند. اما من و هم‌اتاقی‌هایم زمستان‌های سرد را بدون چری سپری می‌کردیم. ما بوشکه را پر از آب گرم می‌کردیم و می‌گذاشتیم زیر لیاف، بعد هر چهار نفر پاهای خود را زیر لیاف دراز می‌کردیم و تا نیمه‌ای شب درس می‌خواندیم. غذا را هم داخل اتاق می‌پختیم تا از بخار و حرارتی که از غذا پختن تولید می‌شود، هوای اتاق کمی گرم شود. خانواده‌های‌مان ماهیانه ۵ هزار افغانی برای‌مان می‌فرستادند. آن مقدار پول، هزینه ثبت‌نام کورس، کتابچه، کتاب، هزینه آب و برق، کرایه اتاق و خرج خوردن و پوشیدن‌مان می‌شد. این شرایط اقتصادی فقط برای من یا هم‌اتاقی‌هایم نبود، بلکه صدها دانش‌آموز دیگر با مشکل اقتصادی و بعضاً بدتر از این رو به رو بودند. شاگردانی بودند که یک زمستان کامل را باید فقط از پول فروش یک گوسفند سپری می‌کردند. خوب، به هر حال. صبح وقت از خواب بیدار می‌شدیم و کتاب به دست به سمت کورس حرکت می‌کردیم. کتاب‌هایمان باید در دست می‌بود، چون کورس‌ها به خاطر امنیت، اجازه آوردن بک (کیف) را نداده بودند. صبح‌ها در حالی که هوا هنوز تاریک بود، کوچه‌هایی که در آن مراکز آموزشی موقعیت داشتند، پر از رفت‌وآمد دانش‌آموزان بودند. صنف‌هایی که ما در آن درس می‌خواندیم، به اندازه‌ای بزرگ بودند که حالا من حدس می‌زنم گنجایش بیش از ۴۰۰ نفر را داشت. انفجار در برچی در یک کورس آموزشی به نام کاج اتفاق افتاد. روزی که حادثه اتفاق افتاد، هم تعدادی زیادی دانش‌آموز برای آزمودن خودشان در یک امتحان آزمایشی شرکت کرده بودند. من از شخصی که خودش را منفجر کرد، تقریباً سه متر یا کمی بیشتر فاصله داشتم. من در ردیف سوم نشسته بودم. کسانی که هم‌ردیف من بودند یا در ردیف‌های قبل از من نشسته بودند، همگی کشته شدند و اینکه من چطور زنده ماندم را یک شانس می‌دانم.

مصاحبه‌کننده: من متاسفم که با سوالاتم شما را به یاد خاطرات دردناک‌تان می‌اندازم. اگر برای‌تان مسئله‌ای نیست، مشتاقم این واقعه را با جزئیات بیشتر بشنوم. روز و ساعت انفجار را، حس خودتان در هنگام انفجار و چشم‌دیدتان را از صحنه حادثه لطفاً به من بازگو کنید، اگر اذیت نمی‌شوید.

فاطمه: اگر دردی قسمتی از اعضای بدنمان علاجی نداشته باشد، ما مجبوریم با آن درد کنار بیاییم، در صورتی که هنوز آن درد به اندازه روز اول اذیت‌کننده است. خاطره آن حادثه برای من یک درد ماندگار است که فراموش نمی‌شود. اما من از بازگو کردن آن هیچ بیمی ندارم. آن حادثه یکی از تلخ‌ترین خاطره‌هایم است که نمی‌خواهم به دست فراموشی سپرده شود. باید انقدر در مورد آن حادثه صحبت شود تا همه بدانند که چه ظلمی بر سر من و آن دختران بی‌گناه کردند. آن واقعه در سپتامبر سال ۲۰۲۲، در روز جمعه، ساعت هفت صبح اتفاق افتاد. من و چند دختر دیگر، طوری که گفتم، با هم اتاق داشتیم. مادرم مدت یک هفته شده بود که به کابل آمده بود. صبح وقتی من و هم‌اتاقی‌هایم از خواب بیدار شدیم و به سمت کورس حرکت کردیم، مادرم هنوز خواب بود. پیش دروازه کورس که رسیدیم، با هر دو نگهبان دروازه ورودی سلام کردیم. هر دو کاکاهای مهربانی بودند. به من و دو هم‌اتاقی‌هایم همیشه می‌گفتند: شما خواهران خیلی صمیمی هستید. لباس‌تان همیشه یک رنگ است و همیشه با هم رفت‌وآمد می‌کنید. ما که هنوز تازه جوان شده بودیم و غرور جوانی در سر داشتیم، قهقهه می‌خندیدیم و سر به سرشان می‌گذاشتیم. من چند روزی بود که کارت نداشتم، یعنی هنوز پول دوره جدید را پرداخت نکرده بودم. آن کاکایی که سنش کمی بیشتر بود، باز هم مثل چند روز قبل به من سخت نگرفت و گفت: چون دختر خوش‌برخورد و خوش‌خنده‌ای هستی، امروز باز هم برایت اجازه می‌دهم که داخل بروی، اما دیگر اجازه نمی‌دهم. من بلند خندیدم و گفتم: چشم کاکاجان! یا از فردا مرا با کارت خواهید دید یا دیگر هیچ‌وقت نخواهید دید! بعد از آن روز من واقعاً آنها را ندیدم. از کجا می‌دانستم که همان روز ان هر دو با شلیک گلوله به قتل می‌رسدند!؟ وقتی داخل حیاط کورس شدم، تعدادی زیادی بودند که قبل از من برگه‌های امتحان را گرفته بودند و هرکس در اتاق‌های مختلف نشسته بود، اما بیشتر شاگردان داخل بزرگترین اتاق کورس که بیشترین گنجایش نفر را داشت، نشسته بودند. من هم رفتم در صف ایستادم تا برگه امتحان را بگیرم. شاگردها یکی پشت دیگری می‌آمدند و با گرفتن برگه امتحان داخل صنف می‌رفتند. از بالای راه‌پله که برای گرفتن برگه منتظر بودم، به پشت سرم نگاه کردم. به هم‌صنفی‌هایم و دوست‌هایم. با خودم می‌گفتم: این هفته آخرین هفته‌ای است که دوستانم را می‌بینم. من که امتحان کانکور نداشتم (چون هنوز دوازده را تمام نکرده بودم)، دوستانم که از ولایت دایکندی بودند باید فردای آن روز به طرف دایکندی حرکت می‌کردند تا خودشان را به امتحان برسانند. در بین آنها یکی از هم‌اتاقی‌هایم هم باید می‌رفت. به همه شاگردان نگاه کردم؛ با خودم فکر می‌کردم با آنهایی که کمی بیشتر آشنا بودم صمیمی‌تر بودم، بعد از تمام شدن امتحان باید خداحافظی کنم. معلوم نیست دیگر چه وقت همدیگر را می‌بینیم. داخل صنف شدم. همگی ساکت و به شدت مصروف حل کردن سوالات بودند. اتاق بزرگ با سقف آهنی به شکل مثلث که اگر کسی صدایی درمی‌آورد و سکوت را می‌شکست، همگی باخبر می‌شدند. من آرام در ردیف سوم نشستم. بعد از گذشت چند دقیقه، سکوت اتاق با شلیک گلوله شکست. همگی از جا بلند شدند و داد و فریاد اکثر شاگردان بلند شد. یادم می‌آید که من زانوهایم را تکیه داده بودم به چوکی جلویی و پاهایم آویزان بود و من برگه سوالات را گذاشته بودم بالای زانوهایم و مصروف حل کردن سوالات بودم. با شنیدن شلیک، حتی از جا بلند نشدم. در دلم امید داشتم که مهاجم نمی‌تواند داخل کورس شود. آن دو کاکای نگهبان حتما شلیک کرده‌اند و حتماً آن مهاجم زخمی است یا از بین رفته. بی‌خبر از اینکه دیگر آن دو نگهبان زنده نیستند و مرگ در چند ثانیه‌ای دیگر نزد من و هم‌صنفی‌هایم می‌آید. هنوز یادم است که دختری از ردیف دوم از جایش برخاست و خطاب به همه شاگردان فریاد زد: آرام باشید! هیچ چیزی اتفاق نمی‌افتد و ما همگی از اینجا زنده بیرون خواهیم رفت! مهاجم چنان سریع وارد کورس شد که ما حتی فکر فرار کردن یا بستن درهای باز به ذهن‌مان نرسید. مدیر کورس کاج که سال‌ها بود مدیریت می‌کرد و سه حادثه را از نزدیک دیده بود و تجربه کرده بود، با شنیدن صدای شلیک سریع خودش را داخل صنف رساند و خواست دروازها را ببندد تا مهاجم وارد صنف نشود، اما او سریع‌تر از مدیر بود و خودش را داخل صنف رساند. مدیر با شلیک دو گلوله به زمین افتاد.
مردی جوان به سن تقریبا ۲۵-۳۰ ساله. زیبا صورت و قد متوسط. متوجه نشدم که چی پوشیده بود اما بعدها از دخترهای دیگر شنیدم که پراهن و تنبان افغانی در تن نداشته. واقعا حیف بود چنین جوانی، خودش را منفجر می‌کرد که تکه‌ای از بدنش هم باقی نماند. انگار مسابقه ای را نزدیک به برنده شدن است و دیگر خودش میداند که او برنده بازی است. بدون ترس، گلوله های باقی مانده‌ای اسلحه را به سمت دختران ترسیده و فریاد‌کنان، شلیک کرد.
سه یا چهار فیر…
در آن لحظه کوتاه، من مرگ را پیش چشمانم دیدم و با تمام وجودم احساس کردم. بدنم از حرکت افتاد و دست و پاهایم بی‌حس شد. شاید اگر در حالت عادی کسی نزد من می‌بود و در آن حالت به صورتم نگاه می‌کرد، اعلان می‌کرد که فاطمه دیگر زنده نیست و در رگ‌هایش خون جریان ندارد. اما آن زمان اطرافیان من حالت بدتری از من را تجربه می‌کردند. من شاید بی‌نهایت ترسیده بودم و رنگ از صورتم پریده بود، اما مثل بعضی از دختران از شدت ترس سکته نکرده بودم و زنده بودم. در آن مدت کوتاه، من برای اولین بار در زندگی، جهان غیرمتحرک و بی‌معنا را احساس کردم. جدایی غیرمنتظره از خانواده‌ام، نرسیدن به آرزوهایم، بازی و تفریح نکردن با دوستانم، ندیدن جاهای رویایی‌ام. من هیچ به خودم رسیدگی نکرده بودم. لباس درست نپوشیده بودم و خودم را جلوی آینه آرایش نکرده بودم. هنوز خودم را درست در آینه نگاه نکرده بودم و از خودم عکس‌های یادگاری نگرفته بودم. هنوز برای خودم رنگ ناخن نخریده بودم و با دوستانم به باغ بالا و باغ بابر نرفته بودم. تمام اینها را گذاشته بودم برای بعد از امتحان کانکور. اما در آن لحظه من تمام این رویاها را به گور می‌بردم. صدای برادرم در گوشم می‌پیچید که می‌گفت: فاطمه تو تمام آرزوهای من هستی! بی‌دفاع، ساکت و آرام درگیر این افکار بودم. متوجه هیچ اتفاقی نشدم. وقتی چشمانم را باز کردم، نور خورشید اول صبحگاهی با ویران شدن سقف، داخل صنف تابیده بود. پیش چشمانم غبارآلود بود و نمی‌توانستم درست ببینم. خودم را میان اجساد تکه و پاره شده دیدم. قطره‌های خون گرم بود و از بالای چشم و چانه‌ام می‌چکید. در لای باریک میان دو چوکی گیر کرده بودم. نمی‌توانستم از جیم بلند شوم. سرم گیج می‌رفت. دست چپم حرکت نمی‌کرد تا من از چوکی بگیرم و از جایم بلند شوم. توانایی صحبت کردن را هم نداشتم تا فریاد بزنم؛ کمک!
پیش چشمانم کسی نمایان شد. حدس زدم که این شخص زنده است و می‌تواند حرکت کند. به سختی از او خواستم تا کمکم کند از جایم بلند شوم. با کمک او بلند شدم. خودم را بیرون از صنف دیدم و با هم‌اتاقی‌ام رو به رو شدم. حالا می‌دانستم که دوستم زنده است. با دست راستم که حرکت می‌کرد، خون بالای چشمانم را پاک کردم و به سمت خارج از محوطه کورس دویدم. تا آنجا خون بدنم هنوز گرم بود، ولی دیگر نمی‌توانستم حرکت کنم. چهارراه متصل به کورس پر از آدم بود که داد و فریاد می‌کشیدند؛ بعضی‌ها فرار می‌کردند و بعضی‌ها دنبال جگرگوشه‌شان به سمت کورس می‌آمدند تا ببینند که آیا بچه‌شان زنده هست یا نه. بعدها وقتی از مادر و دیگر آشنایان شنیدم، در همان لحظه‌ها بوده که مادرم بعد از شنیدن صدای انفجار، با سر و پاهای برهنه از میان کوچه خاکی به سمت کورس می‌دوید تا به تصور خودش، گوشت و استخوانم را جمع کرده به خانه بیاورد یا مرا بدون دست و پا ببیند. اما صد امید داشته و در دلش از خدایش تمنا می‌کرده تا مرا زنده و سلامت ببیند و بعد جان خودش را به جای فرزندش بگیرد. صدای مردی را شنیدم که خطاب به من گفت: خواهر چادرت را بپوش! من با صدای لرزان گفتم: نمی‌توانم. او چادر را بالای صورتم انداخت. متوجه شدم رنگ سفید چادرم سرخ شده. دوباره خودم را بالای تذکره یافتم، نمی‌توانستم چشمانم را باز کنم یا حرفی بزنم، فقط صداهای اطرافم را می‌شنیدم. دختری از کنارم فریاد می‌زد و گریه می‌کرد و می‌گفت: من زهرا هستم، نگهبان کورس. به بازویم شلیک شده. لطفاً کمکم کنید. صدایش مرا اذیت می‌کرد. دلم می‌خواست فریاد زهرا و دیگر افرادی که در گوشه و کنار شفاخانه دنبال گمشده‌اش می‌گشت، را نشنوم. از صداها خوب تشخیص می‌دادم که هنوز هیچ نیروی کمکی نرسیده تا به آن وضعیت رسیدگی کند و پرسنل صحی کافی برای رسیدگی به باقی‌ماندگان انفجار وجود ندارد و شاید کسی که وضعیتش وخیم باشد و به او رسیدگی نشود، از بین برود. این بود سرگذشت من از آن اتفاق.

مصاحبه‌کننده: بسیار دردآور بود و متاثر شدم. متاسفانه دختران زیادی در این حادثه جانشان را از دست دادند و خانواده‌های زیادی در اندوه فرو رفتند.

فاطمه: کاش فقط یک آن حادثه می‌بود. متاسفانه در برچی مشابه این انفجار زیاد اتفاق افتاده. در بین جمعیت تقریباً دو میلیونی برچی، ما نمی‌توانیم خانواده‌ای را بیابیم که شوهرش، دخترش، بچه‌اش، خواهر یا یک عضو از فامیلش را از دست نداده باشد.

مصاحبه کننده: شما چی آسیبی در این حادثه دیدید؟ یعنی کدام قسمت بدن تان زخمی شد و تا چی اندازه زخم های که برداشتید جدی بود؟ ایا درست معالجه شدید یا خیر؟

فاطمه: زخم های که برداشتم، تماما در ناحیه‌یی چپ بدنم بود. زخم‌های عمیق را در بازو، پای، سر و گوش‌ام برداشتم. من به دلیل صدمه‌ای که از ناحیه پای چپ برداشته بودم مدت یک هفته نمیتوانستم راه بروم و بازوی چپم را مدت تقریبا یک ماه نمی‌توانستم حرکت بدهم. پرده گوش‌ام پاره شده بود و بخاطر معالجه اش باید خارج از افغانستان سفر می‌کردم تا عملیات می‌شد. دو قسمت از سرم که زخم برداشته بود خیلی اذیت کننده بود. شش‌ام به دلیل لخته شدن خون، عملیات شد. و دیگر زخم های کوچکی که در کوتا مدت بهبود یافتند. خلاصه اینکه من مدت تقریبا شش ماه بیشتر نمیتوانم در پهلوی چپم بخوابم.
زخم های فیزیکی که برداشته بودم بهبود یافته اما تاثیرات روانی آن هنوز در من وجود دارد و اذیت می‌کند. از جمله من از شلوغی زیاد و صداهای

مصاحبه‌کننده: با این ناامنی و اتفاقات ناخوشایندی که تعریف کردید، چطور مردم هنوز فرزندانشان را به مکاتب می‌فرستند و چطور جوانان علاقمند تحصیل هستند؟ آیا آنها هیچ ترسی ندارد که کشته شوند؟

فاطمه: پاسخ این سوال برای خودم هم هنوز واضح نیست. فقط این را می‌دانم و خودم تجربه کردم که همگی ترس کشته شدن را دارند، اما باز هم سیل مشارکت اطفال و جوانان در مراکز علمی باورنکردنی است. در هر کوچه برچی حداقل دو تا سه مرکز علمی برای یادگیری زبان‌های خارجی، کامپیوتر، خیاطی، آمادگی برای کانکور، فن بیان و غیره وجود دارد. من امروز مهاجر هستم و در چند کشور زندگی کردم. با اطمینان می‌توانم بگویم: انگیزه و علاقه‌ای که من با تمام سختی‌ها و ناامنی‌ها در مردم برچی دیدم، را در هیچ جا ندیدم.

مصاحبه‌کننده: بدون شک! در وضعیتی که شما تعریف کردید، کسی که جرأت می‌کند از خانه بیرون شود و بیاموزد، قهرمان است. خانم سروری، چطور دولت به این ناامنی و حملات رسیدگی نکرده و دلیل این حملات چیست؟

فاطمه: برای من که هنوز ۲۱ ساله هستم و درک خیلی عمیقی از این موضوع ندارم، جواب دادن این سوال دشوار است. اما چیزی که می‌دانم این است که این حملات در مکاتب و مراکز علمی در مناطق هزارهنشین، به صورت هدفمندانه انجام می‌شود.

مصاحبه‌کننده: خانم سروری، خوشحال شدم که امروز صحبتی با شما داشتم و تشکر از اشتراک‌گذاری سرگذشت‌تان.

فاطمه: من هم از صحبت با شما خوشحال شدم.

نویسنده/تهیه کننده: تیم روایت سازی

حوا صالحی (مصاحبه گیرنده) خاطره آزاده (مصاحبه گیرنده) رحمت االله محسنی (منتاژ کلیپ های ویدیویی) زینب عطایی (شبکه سازی) علی احمدی (مدریت تیم) فاطمه سروری (رونویسی و تبدیل کردن مصاحبه ها به متن) فاطمه کریمی (مصاحبه گیرنده) فتانه طهماسی (رونویسی و تبدیل کردن مصاحبه ها به متن) قاسم لومان (مسول مالی) لیلا فکوری (مدیریت سوشل میدیا)